
من امشب شنبه ساعت ۸ بر میگردم کرمانشاه
خوب بود تهرانو هم با همه بزرگیاش قشنگیاش زشتیاش دردسراش کثیفیاش
دورویاش بی معرفتیاش
گم شدناش
و خیلی و خیلی دیگه یا این ادمای مردش با این دلای پوسیده با این زندگیای فانتزی
با این خود بزرگ بینیا
با این همه ادمای دودره باز
با این ادمای دل گندش با ین ادمای سر سبز
با این همه دلو جرات
همیشه دوستش دارم
چون حتی اگه بدترین شهر دنیا هم باشه زاد گاهمه
ولی دلم زیاد ازش خوش نیست
جالب اینجا بود که حرفی نداشتم که به باران بگم و فکر نمی کردم با کسی که انقدر دوستش دارم اینطوری حرف بزنم مثل...
انگار تو دلم و مغزم هیچی نبود انگار که نه انگار دوستش دارم بی هیچ هیجان و قلب زدنی
انگار دوست همکلاسیمه جلوم وایساده
ای امان ولی الانم باز فکر مینم بهش دقیقا همون حسیو دارم که همونجا داشتم چه مرگمه خدا میدونه
مدام این اهنگ تو ذهنم تکرار میشه
ولی فکر نکنم فعلا فعلا دلم بخواد بارانو ببینم
دیگه خنده هاشم واسم جدید نبود لحن صداش دوست داشتنی نبود
حرف زدنش میرفت رو اعصابم مغزم کم مونده بود منفجر شه نبض سرم بد جور میزد
همه چی تکراری بود تکرای تکرای
باران واسم تکراری شده بود
من خلم
خنده هاش واسم عادی بود عادی عادی
اینم انگار میدونست من عاشق لبخنداشم اینم هی لب خند می زد و وقتی این لبخند می زد من به جایی که دوست داشته باشم اعصابم خراب می شد
ای خدا
از دست این پریا